خرید بک لینک
آنقدر کمر درد داشتم که حتی نمیتونستم بنشینم و بلند شم. ما طوری وانمود میکردم که انگار نه انگار. چون داشتم در کار جهادی خونه میساختم. استاد بناشون هم من بودم. نمیخواستم کسی بفهمه درد دارم. ظهر موقع نماز با یه بهانه ای رفتم فرادا نماز بخونم. نماز اول نشسته خوندم. نماز دوم بلند شدم گفتم الحمداله. رفتم رکوع آنچنان دردی کمرم گرفت که از شدت درد حین گفتم ذکر فریاد کشیدم و جشام پر اشک شد. در این حال ناخوداگاه گفتم الحمداله. چقدر خوبه ادمی در همه حال بگه الحمداله. از ان روز سالها میگذرد اما من همچنان یادگرفتم که موقع دردهای اینجوری از ته دلم بگم الحمداله. میدونید چرا؟نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست. دوستدارحسین(ع) | - دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳

برچسب: نویسنده: زهرا یزدانی تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 15:15

صفحه بندی